تبلیغات
دانلود - نقش زنان در 8 سال دفاع مقدس
دانلود
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محمود پانا
نویسندگان

مقدمه

برای دیدن چهره زنان ایرانی در دفاع هشت ساله، آئینه ای شفاف تر از گفتار و نوشتار خود آنان نیست. زنانی كه در خطوط مختلف نبرد ایستادند تا از آنچه كه دوست دارند، دفاع كنند. بسیاری از این زنان به خاك افتادند، بسیاری به اسارت دشمن درآمدند، بسیاری زخم برداشتند. بسیاری بر بالین مجروحان جنگ بیدار ماندند و آنانی كه به خانه بازگشتند بسیار نیستند. برای این زنان هنوز جنگ به پایان نرسیده است. زیرا همواره رنج شچم انتظاری و زخم هایی كه با آن همخانه اند، چون تابلویی از دل شان آویخته است. دیواری از امید، كه هاشورهایی از روشنی بر آن تابانده است.

خلاصه:

اكنون خاطره ای از فداری و صبر و امید یكی از زنانی كه در شهریور 59 در آغاز هجوم ارتش بعثی به خاك كشورمان در صحنه های نبرد حضور داشته از زبان خودش برایتان بیان می كنم. او دختری خرمشهری به نام مریم امجدی زنجانی است. به قول دیگران امجدی خدای خاطره است. اما گذشت سالها، ناراحتی میگرن و سر و كله زدن با 2 دختر و 2 پسر كه ثمره زندگی مشتركش هستند، دست به دست هم داده و بسیاری از وقایع آند نفرها را كه در آن حضور داشته، از یادشان برده اند. به سختی اسامی اشخاص و اماكن را به خاطر می آورد. اطمینان دارم شما هم بعد از خواندن این مجموعة خاطره، تصویر یك دختر 17 ساله خرمشهری را در حالی كه یك كلن رول ور دور كمرش بسته و با یك اسلحه ژ-ث دوخشابه پا به پای مردان در برابر دشمن خط آتش می بندد، برای همیشه به ذهن می سپارد.

به یاد پدرم میرنعمت الله امجد زنجانی

حاصل ازدواج مادر و اقاجان، دخ فرزند بود: پنج پسر و پنج دختر به اسم های: فریده، علیؤ مریمؤ نرگس، محمد، افروز، خدیجه، حسن و حسین(دوقلو) و دست آخر عباس. همة ما را به غیر از حسن و حسین و عباس، مادربزرگم همه گل خواجه سیحونی كه مامای محلی قابلی بود، در خانه خودمان كبه دنیا آورد. مادرم می گفت 19 تیر 1342 (همان روزی كه من به دنیا آمدم) آقاجان، آقاجان تو، نهال درخت بید قشنگی را توی باغچجة كنار حوض پنج پر قشنگ كاشت. آقا اسم شناسنامه ای مرا مریم گذاشته بود، اما مادرم الهام صدا می كرد. شكل و قیافه ام شبیه مادرم بود.

روزها پشت سر هم گذشتند. من به سن مدرسه رسیدم. سالهای اول مدرسه در حال و هوای درس و بازی گذشت. روز جمعه كه می شد دوست داشنم تا ظهر بخوابم، اما آقاجان صبح زود بلندمان می كرد. بعد از خواندن نماز صبح به دعای ندبه می رفتیم. تابستان ها آقام من و نرگس را با خواهر بزرگم فریده پیش خانم افشار در عصمتیه می فرستاد تا قرآن یاد بگیریم. جایی شبیه حوزه كه در آن، خانم ها قرآن و رساله می خواندند و تفسیر یاد می گرفتند.

رفتن من به عصمتیه، فقط برای روخوانی و یاد گرفتن احكام رساله بود. در خانه خودمان رساله ای داشتیم كه مال آقای خمینی (ره) بود. اقاجان می گفت: «چند سال پیش كه به كربلا سفر كرده بودم، سری هم به نجف زد و این رسالة سبزرنگ را از آقای خمینی گرفتم.» من از روی همان رساله، احكام را از بر می كردم. به اجبار آقاجان، از روز اولی كه به راهنمایی رفتم، چادر سر كردم. آقا در مورد ذخترهایش تعصب خاصی داشت. در خانه حتماً باید دامن و شلوار به پا می كردیم. دخترهای مدرسه بی حجاب بودند و از اینكه من روسری بر سر داشتم، تعجب می كردند. یك بار از آنها پرسید: «تو هر روز روزه می گیری؟» «گفتم: نه چطور مكه»؟ گفت: آخه، هر كس روزه می گیریه، روسری سرش می كنه!» برایش توضیح دادم، كه این طور نیست و ما باید خودمان را از نامحرم بپوشانیم در كلاس سوم راهنمایی بودم كه متوجه شدم برادرم علی، با دوستانش كارهایی مخفیانه می كند. آنها به اتاق می رفتند و در را از پشت می بستند وروی كاغذ چیزهایی می نوشتند. بعدها فهمیدم كه اسم آن كاغذها اعلامیه است. كم كم پای آقاجان هم به این كارها باز شد. اوایل، در حد شركت در جلسات و روضه خوانی و گوش دادن به صحبت های آقای كافی، واعظ مشهور فعالیت می كرد. آقاجان در كارهای خیر هم دست داش. تا آنجا كه می توانست به فقرا كمك می كرد این اواخر در راهپیمایی وهم شركت می كرد و به مجالس سخنرانی ضد حكومتی (شاه) می رفت.

مردم خرمشهر در خیابانها و دانش آموزان در مدرسه ما شعار ضد حكومتی می دادند و عكس شاه را سر و ته آویزان می كردند. شور و حال آقاجان، علی و بقیه روی من هم اثر گذاشت و به جمع آنها پیوستم. در راهپیمایی دست هایمان را مشت كردیم و فریاد می زدیم: «محصل به پا خیز، برادرت كشته شد» و پر و جوان همصدا می گفتیم: «بگو مرگ بر شاه». راهپیمایی عید قربان سال 57 را همیشه به خاطر دارم كه من و علی ره راهپیمایی رفتیم و عكس اقای خمینی و اعلامیه پخش می كردیم مأمورها سر رسیدند و شلیك هوایی شروع شد. مأمورها برادرم علی را در خیابان دستگیر كردند. آقاجان بعد از دستگیری علی، آن قدر دنبالش گشت تا بازداشتگاهش را پیدا كرد. یكی دو روز بعد با قید ضمانت و كلی قول و قرار آزاد شد و به خانه آمد. مادر مرتباً می پرسید: «با او چه كرذنذ؟» و اقاجان می خندید و می گفت: «هیچی، موی سرش را تراشیده كمی شلاق خورده!» از او تعهد كتبی گرفت كه دیگه در راهپیمایی ها شركت نكنه» انا درست فرداری آن روز علی دوباره به خیابان رفت و روز از نو، روزی از نو. روزها كارمان، شعار دادن و فرار كردن بود و شب ها شعار نوشتن. دی ماه شاه از ایران فرار كرد. در بهمن ماه فردای روزی كه قرار بود آقای خمینی به ایران بیاید، همه به خیابان ریختیم و فریاد زدیم: «وای به حالت بختیار اگر امام فردا نیاد» و «اماما، اماما، قلب ما باند فرودگاه توست.»

دوازده فروردین 58، روز رأی دادن به جمهوری اسلامی بود. هر كس موافق حكومت اسلامی بود برگه سبز و هركس مخالف بود، برگه قرمز به صندوق می انداخت. صندوق های رأی را در مساجد گذاشته بودند. در مسجدالنبی من اولین كسی بودم كه با كارت شناسایی مدرسه رأی دادم.

بعد از پیروزی انقلاب تابستان به عصمتیه رفتم و در برنامه های سخنرانی شركت كردم. بیشتر این سخنرانی ها توسط خانم افشار انجام می شد. پس از چند جلسه متوجه شدم كه خط فكری خانم افشار عوض شده و طرفدار مجاهدین خلق است. هر وقت كه جنبشی ها 0مجاهدین) در سطح شهر برنامه ای می گذاشتند، او برایشان سخنرانی می كرد. این بود كه دیگر به عصمتیه نرفتم و عضو حزب جمهوری شدم. بیشتر بچه هایی كه بعدها عضو سپاه خرمشهر شدند، عضو این حزب بودند. فعالیت جنبشی ها (مجاهدین) و خلق (خرابكاری های از طرف آمریكا و عراق) عرب زیاد شده بود. خلق عرب كارشان به بمب گذاری در گوشه و كنار شهر رسیده بود. بچه های حزب جمهوری و عده ای از طرفداران انقلاب به خاطر اعتراض به بمب گذاری آنها، در مسجد جامع تحصن كردند. در این تحصن، روزه سیاسی گرفتیم و سه روز غذا نخوردیم. بتول كازرونی، فاطمه زنده باد، كبری عارف زاده و زكیه محمدی كه بعدها با آنها آشنا شدم در آن تحصن شركت داشتند. برادرم علی هم مثل من كمتر به خانه می آمد او بعدها عضو رسمی سپاه شد. بقیة اهل خانه، سرگرم درس و مدرسه خودشان بودند. در همین روزها بود كه امام دستور تشكیل جهاد سازندگی دادند. من جزء اولین نفراتی بودمك كه ثبت نام كردم و جهادی شدم. جهاد سازندگی شامل اتاق كمیته بهداشت، اتاق كمیته فرهنگی، و غیره بود كه من عضو گروه امداد و عمران شدم. برایمان یك دورة امداد از قبیل تزریقات و پانسمان و سایر موارد گذاشتند. همزمان در كمیتة فرهنگی هم كه مسئولش آقای منصور گلی بود، ثبت نام كردم.

آقای گلی چون برادرم را می شناخت و از اینكه درجهاد شركت می كردم، خوشحال بود. مسئولان جهاد برای برنامه ریزی كردند. ابتدا كلاسهای آموزشی مانند: آموزش امداد. آموزش عقیدتی، آموزش برگزار شد. كلاس ها كه مدت آن ده روز بود در ساختمان جهاد تشكیل شد. بین كلاس ها ما را برای آموزش عملی گروه بندی كرده و به نوبت سوار جیپ می كردند و به روستاهای اطراف شهر می بردند. یك بار ما را برای ضدعفونی كردن نهر آب به روستایی بردند و گفتند كه باید این مقدار كلر وارد آب كنیم تا آب تصفیه شود. همینطور با روستایی ها صحبت می كردیم كه زیاد بچه دار نشوند. هر فرصتی پیدا می شد، به قسمت عمران جهالد هم كمك می كردم. بچه های عمران به روستاهایی می رفتند كه حمام و توالت نداشتند. آنها برای مردم سرویس بهداشتی درست می كردند. كار ما در این واحد بردن و آوردن آجر بود.

بچه های عمراه 8-7 نفر بیشتر نبودند. یكی بنایی می كرد، دیگری مثل ما مصالح می آورد. یكی از برادرها «احمد غبیتی» جوانی 22 ساله بود كه بعدها به شهادت رسید. برادر دیگری علیرضا آهنكوب بود كه بعدها به اسارت عراقی ها درآمد. جهاد، تازه تأسیس بود و وضع مالی خوبی نداشت. به سازمانهایی كه وضع مالی خوبی داشتند. مثلاً كشتیرانی و غیره می رفتیم، از آنها كمك نقدی می گرفتیم. مواد غذایی می خریدیم و با كمك برادر محمد نورانی كه مسئول بسته بندی و پخش آذوقه بود، آنها را بین مردم روستاها می كردیم. در آن زمان از جهاد حقوق نمی گرفتیم. اوایل زمستان 58 بود كه به ما خبر دادند، هر لحظه ممكن است سیل روستای عباره و چند روستای دیگر اطراف خرمشهر را ویران كند. با عجله با برادران جهادی به منطقه عباره اعزام شدیم. در روستا مردم را از خواب كردیم و آنها را از روستا بریون بردیم و خدمان هم گونی هایی كه با خودمان آورده بودیم پر از گل و خاك كردیم تا با آن در برابر سید سد ببندیم.

قرار شد مردم عباره تا بازسازی روستایشان همان جا بمانند به همین دلیل سیل تلفات جانی نداشت. در حد توانم به مردم سیل زده كمك كردو. بعد مشغول درس و مدرسه شدم. در همان سالل تحصیلی، بسیج مستضعفین تشكیل شد و من هم در آنجا ثبت نام كردم. در آنجا كلاسهای آموزشی گوناگونی برگزار می شد كسانی كه به ماآموزش تیر اندازی و عملیات تخریب مثل كار با TNT ، انفجار و چاشنی را به ما یاد می دادند عبارت بودند از فتح الله افشار كه بعد از جنگ به دلیل مبتلا شدن به سرطان درگذشت و دیگری برادر حیدر حیدری بود كه در اولین روزهای جنگی به شهادت رسید. نیمی از سرش را تركش برده بود. همچنین برادر افشانی، غبیتی و علیرضا هم آموزش نظایمهؤ سینه خیز رفتنش، خیز سه ثانیه و پنج ثانیه و باز و بسته كردن اسلحجه را به عهده داشتند آنها به ما می گفتند، نفستان راحبس كنید و بخه حالت سینه خیز و درازكش تیراندازی كنید. مدت دورخ آموزش یك هفته بود سال تحصیلی كه تمام شد برای سپاه ذخیره ثبت نام كردم. اواخر تابستان 59 بود كه دو نفر از برادران به نام بیژن طالبی و موسی بختور در درگیریهای مرزی با عراق به شهادت رسیدند. خودم را برای سال تحصیلی 60-59 آماده می كردم كه بسیج از ما خواست به خانواده هامان اطلاع بدهیم كه در صورت نیاز باید برای امدادگری یا نبرد به مناطق مرزی مانند شلمچه برویم. من از پدر و مادرم رضایت گرفتم. خوشحال بودم از اینكه من هم می توانستم در جنگ شركت كنم. صبح روز سی و یكم شهریور با حدود ده نفر از خواهرانی كه دوره آموزش نظامی بسیج را دیده بودند، در استادیوم خرمشهر جمع شدیم. برادر حسین فرزانه، مسئول بیج خواهران در مورد محلی كه به آنجا می رفتیم، فاصله ای كه با شهر داشت و وجود توپ، خمپاره و سر و صدا در آنجا صحبت كرد و از ما خواست كه همیشه آماده باشیم. می گفت: «ما شما را به این خاطر به آنجا می بریم كه به مجروحان كمك كنید. در صورت زخمی شدن آنها در درگیریهای مرزی، شما باید به آنها آمپول كزار تزریق كنید، كمكهای اولیه را انجام دهید و حتی در صورت نیاز آتل بندی هم كنید. وقتی كه می خواستیم به شلمچه اعزام شویم هنگام خارج شدن، صدای انفجار توپ و خمپاره تمام شهر را فرا گرفت. برادران فریاد كشیدند: «سینه خیز برید، سنگر بگیرید تا زخمی نشین». سر و صدا قطع نمی شد. شهر را یكسره می كوبیدند. درگیری از مرز به شهر رسیده بود. اولین باری بود كه چنین صداهایی را می شنیدیم. صدای انفجار گلوله ها به حدی زیاد بود كه فكر می كردیم، همه چیز در حال خراب شدن روی سرمان است. صداها نزدیك و پشت سر هم بود. به برادران خبر دادند كه: «نمی شود خواهران را جلوتر برد. آنها را به بیمارستان مصدق بفرستید، انجا بیشتر به نیروهای خواهذ احتیاج دارند.» هر طوری كه بود سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. یادم نیست به چه كسانی همراه بودم. در مسیری كه می رفتیم، وضعیت شهر را خیلی آشفته دیدیم. مردم حالت عصبی داشتند، خیلی ها در حال حمل مجروح به بیمارستانها بودند خیلی سریع به بیمارستان مصدق رسیدیم كه انتهای خیابان امام خمینی بود. نجات محمدی را كه یكی از بچه های حزب جمهوری بود آنجا دیدم و پرسیدم: «چه كاری از دستمون برمیاد؟» گفت: پانسمان كنید و به اتاق ها رسم برسانید.» فوری دست به كار شدیم. از این اتاق، به آن اتاق. از این زخمی به آن زخمی. لحظه به لحظه زخمی های مختلفی می آوردند از سر و صورت خونی تا دست و پای خونی.

همه كاركنان بیمارستان مشغول به كار بودند. یك بار می خواستم برای پرستاری كه در یكی از اتاق ها مشغول به كار بود، سرم ببرم اما اشتباهی به اتاق دیگری رفتم دررا باز كردم و چشمم به اجسادی افتاد كه در كنار یا روی هم افتاده بودند. یكی هم روی برانكارد كنار اتاق یا روی هم افتاده بودند. یكی هم روی برانكارد كنار اتاق بود. وقتی چشمم به آن همه كشته افتاد، خشكم زد. حالت عجیبی داشتم، یكی از پرستارها متوجه وضع من شد و گفت: «برای چی اومدی اینجا؟ بیا بیرون!» و در را  بست. سردخانه بیمارستان جا نداشت. به همین دلیل، تخت های آن اتاق را برداشته بودند و هر كسی را كه شهید می شد در آن اتاق می گذاشتند حالم كه بهتر شد، دوباره شروع به كار كردم. به مادر زهرا دشتی كه هم كلاس من در دبیرستان جامع بود كمك كردم. تركش به ران پایش خورده بود. خون زیادی رفته و حالش بد بود. پیش او كمی نشستم و دلداریش دادم.

نماز مغرب و عشا بود. دنبال آب گشتیم كه وضو بگیریم ولی آب قطع شده بود. تیمم بدل از وضو كردیم. مردم صابون و بنزین آوردند تا باطری ها شیشه ای كوكتل مولوتف درست كنند. ما هم رفتیم و مقداری كمك كردیم. هر روز سر و صدا بلند می شد. زخمیهای زیادی به بیمارستان می آوردند. چند روز نخوابیدیم. بیمارستان دیگر امكانات نداشت مجبور شدیم بقیه مجروحان را به بیمارستان شهرهای آبادان یا ماهشهر بفرستیم و از آنجا به شهرهای دیگر تا بهتر مداوا شومد. روز چهارم با دو نفر از خواهران كه اسمشان در خاطم نیست به مسجد جامع رفتم. مسجد جامع شلوغ بود، بیشتر نیروهای مردمی به آنجا رفت و آمد می كردند. در آن شلوغی، چشمم به آقای فرخی، كتابفروشی كه كتابهای خوب و مذهبی را از او می خریدیم، افتاد. جلو رفتم و سلام كردم. بعد از حمله عراق، به نیروهیا مردمی پیوسته با پسرش محمود به مسجد جامع آمده و كمك می كرد، مسئول انبار مهمات بود، خانواده ما را می شناخت و می دانست كه عضو بسیج هستم و دوره آموزش نظامی و امداد را دیده ام. وقتی فهمید برای كمك آمده ام، پیشنهاد كرد به عنوان نگهبان انبار مهمات باشم و به كسی اجازه رفت و آمد ندهم و اگر كسی مهمات خواست، به او اطلاع بدهم. با خوشحالی قبول كردك. انبار مهمات مسجد، طبقه بالا در قسمت زنانه بود. در آنجا آذوقه هم گذاشته بودند رو به روی در ورودی حیاط ایستادم و نگهبانی دادم. آقای فرخی یك اسلحة ام یك به دستم داد و من برای اولین بار مسلح شدم. آقای نجاراین به همراه خانم نجارپور كار امداد مسجد را انجام می دادند. هر وقت كارشان زیاد بود و نیاز داشتند، به آنها كمك می كردم. 3-2 روز اول ورودم به مسجد با بچه های گروه ابوذر آشنا شدم، اعضای این گروه شامل، فرمانده ثامری، پسرش امیر و پسر برادرش ریاض، مسعود پاكی، قاسم مدنی، هادی پیرو، رضا گلك و جعفر، می شدند. آنها به خط مقدم یم رفتند، می جنگیدند، مهمات می بردند و برمی گشتند. سر می كردند. اقای ثامری، با بچه ها به خرمشهر نمی آند و عمدة فعالیتش در شهر آبادان بود. وقتی متوجه شدم كه بچه های ابوذر تا خط مقدم درگیری پیش می روند به آنها گفتم: اگه میشه منو با خودتون به خط مقدم بررین.





نوع مطلب : pana search، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 11 دی 1389
پنجشنبه 8 شهریور 1397 11:40 ب.ظ
best online casino
casino online
kasino
online casino gambling
online gambling casino
دوشنبه 15 مرداد 1397 09:25 ب.ظ
casino games real money
casino games real money
slot online
casino games real money
casino online
چهارشنبه 10 مرداد 1397 08:37 ب.ظ
online casino gambling
slot online
slot online
casino games slots
casino slots
پنجشنبه 4 مرداد 1397 11:45 ب.ظ
best online casino
slot online
kasino
online gambling casino
casino games
پنجشنبه 28 تیر 1397 04:34 ق.ظ
real casino games real money online
slots 777 craze
casino bonus bez depozita
can you win at online casinos
online slots 400 bonus
دوشنبه 25 تیر 1397 01:22 ق.ظ
no deposit bonus australia
online casino zdarma
no deposit bonus forex 500
casino zollverein
australian online casino free spins
یکشنبه 17 تیر 1397 01:40 ق.ظ
online casino real money
online casino slots
casino games real money
online casinos 2016
پنجشنبه 14 تیر 1397 05:16 ب.ظ
online roulette nj
online roulette legal
online roulette hack software
casino 2000
no deposit bonus uk
چهارشنبه 13 تیر 1397 10:50 ب.ظ
online casinos 2016
new usa online casinos
casino online subtitrat
casino online
چهارشنبه 13 تیر 1397 08:10 ب.ظ
pogo casino slots
best us casinos online
casino g
free casino games and poker
جمعه 8 تیر 1397 04:44 ب.ظ
pala casino
double down casino
online casino slots
cherokee casino
شنبه 26 خرداد 1397 09:46 ق.ظ
http://fuwezikjzy.org/video-slots-australia.html
http://fuwezikjzy.org/video-slots-australia.html
http://fuwezikjzy.org/video-slots-australia.html
http://fuwezikjzy.org/video-slots-australia.html
http://fuwezikjzy.org/video-slots-australia.html
پنجشنبه 24 خرداد 1397 06:10 ب.ظ
real money casino
free slots no download
turning stone online casino
big fish casino slots
سه شنبه 22 خرداد 1397 12:25 ق.ظ
play casino games online
casinos online
play casino games online
casino games real money
online casino
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 04:07 ب.ظ

You actually said this superbly!
viagra online doctor get a viagra prescription where to buy viagra in stores pharmacy viagra prices buy viagra online safe buy genuine viagra buy viagra in malaysia buy a viagra online viagra for sale online how to buy viagra on line
شنبه 18 فروردین 1397 07:12 ق.ظ

Really a good deal of awesome knowledge.
bulk cialis cialis taglich generic cialis at the pharmacy cialis qualitat cialis dosage recommendations cialis uk how to purchase cialis on line cialis for daily use cialis dosage amounts cialis 10mg prix pharmaci
شنبه 4 فروردین 1397 06:21 ق.ظ

Regards! Great stuff!
cialis 20mg cialis uk next day cialis 20mg prix en pharmacie il cialis quanto costa tadalafil 5mg cialis generique dose size of cialis cialis with 2 days delivery cialis en mexico precio cialis generico postepay
دوشنبه 28 اسفند 1396 11:53 ق.ظ

Seriously a good deal of great facts.
cialis price thailand tadalafil 20mg venta cialis en espaa get cheap cialis cialis dose 30mg cialis dosage amounts when will generic cialis be available prices on cialis 10 mg enter site natural cialis we use it cialis online store
شنبه 26 اسفند 1396 07:01 ق.ظ
kasino
online casino gambling
slot online
casino slots
best online casino
چهارشنبه 25 بهمن 1396 10:00 ب.ظ
auto insurance quotes online
cheap auto insurance
cheap auto insurance quotes
car insurance quotes allstate
دوشنبه 23 بهمن 1396 06:43 ب.ظ
loans online instant approval
online loans direct lenders
payday lender fees
loans online application
دوشنبه 23 بهمن 1396 06:33 ب.ظ
loans online
payday loans
payday loans no credit check
online loans
online loans
سه شنبه 17 بهمن 1396 05:06 ب.ظ
casino online for fun
new usa online casinos 2017
online casino
casino g
دوشنبه 16 بهمن 1396 09:55 ق.ظ
online casino slots
best us casinos online
new usa online casinos
pogo casino slots
دوشنبه 16 بهمن 1396 04:50 ق.ظ
casino online usa
best us casinos online
vegas casino games
casino games list
دوشنبه 16 بهمن 1396 04:50 ق.ظ
online casino real money
best online casino games free
top rated free online casino games
casinos online
شنبه 14 بهمن 1396 11:41 ق.ظ
weight loss pills fda approved
weight loss for women
weight loss programs
diet pills that really work
شنبه 14 بهمن 1396 07:53 ق.ظ
weight loss surgery
weight loss pills for men
weight loss pills garcinia cambogia
diet pills
شنبه 14 بهمن 1396 02:40 ق.ظ
weight loss pills
best diet pills online
diet pills prescription
best diet pills review
جمعه 13 بهمن 1396 05:34 ب.ظ
diet pills prescription
best diet pills
diet pills that really work
best diet pills that work
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30



صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی